Hello Poetry
Submit your work and get some sparkles! Create free account
چگونه سر نهد بر خواب، آن رویای دیرینه؟ چگونه سر کنم دنیا، پس از این درد در سینه؟ تو رفتی و مرا جز غم، نمانده هیچ در عالم تو می‌دانی، که می‌دانی، چه در من کرده‌ای کینه بگو از رازی ای خاموش، که در چشمان تو پیداست بخوان با من ز آوازی، که این شب‌های غم را جاست ببین این صورت من را، که اشک و آه می‌رقصد بزن بوسه، که درمانش در آن لب‌های تو پیداست ببین این چهره‌ی محزون، که بعد از تو ندید رنگی که بعد از تو فرو رفتم، به عمق سردی و سنگی تو را هر روز می‌بینم، ولی دیدن کجا یارا؟ دل من بعد تو افتاده در گرداب دل تنگی  تو را در خواب می‌جویم، که بیزارم ز بیداری تو یاری تازه می‌خواهی، و من مستم به بیماری تو یاری تازه می‌خواهی، و من در ترس جان دادم که روزی بعد از این غربت، مرا از یاد بسپاری رها کن هر چه بود و نیست که این ویرانه آباد است مرا این عشق ویران کرد ، ولی این درد فریاد است تو رفتی ، برنگشتی هیچ این دیدار ما آخر به دور از تو ، به دور از من، که این دنیا، آزاد است
0
Feb 17, 2025
Feb 17, 2025 at 10:41 AM UTC
معشوقه ای دیگر
چگونه سر نهد بر خواب، آن رویای دیرینه؟ چگونه سر کنم دنیا، پس از این درد در سینه؟ تو رفتی و مرا جز غم، نمانده هیچ در عالم تو می‌دانی، که می‌دانی، چه در من کرده‌ای کینه بگو از رازی ای خاموش، که در چشمان تو پیداست بخوان با من ز آوازی، که این شب‌های غم را جاست ببین این صورت من را، که اشک و آه می‌رقصد بزن بوسه، که درمانش در آن لب‌های تو پیداست ببین این چهره‌ی محزون، که بعد از تو ندید رنگی که بعد از تو فرو رفتم، به عمق سردی و سنگی تو را هر روز می‌بینم، ولی دیدن کجا یارا؟ دل من بعد تو افتاده در گرداب دل تنگی  تو را در خواب می‌جویم، که بیزارم ز بیداری تو یاری تازه می‌خواهی، و من مستم به بیماری تو یاری تازه می‌خواهی، و من در ترس جان دادم که روزی بعد از این غربت، مرا از یاد بسپاری رها کن هر چه بود و نیست که این ویرانه آباد است مرا این عشق ویران کرد ، ولی این درد فریاد است تو رفتی ، برنگشتی هیچ این دیدار ما آخر به دور از تو ، به دور از من، که این دنیا، آزاد است
Written by
Feb 17, 2025
Feb 17, 2025 at 10:41 AM UTC
Request permission to use this poem